دنیای مامان
وقتی ویهان کوچک بود
قالب وبلاگ

سلام به فرشته کوچولوی مامان

عزیز دلم این اولین روزیه که میخوام برات نامه بنویسم. میخوام همه اتفاقات رو برات بنویسم تا وقتی قدم خوشگلت رو به این دنیا گذاشتی و بزرگ شدی همه اتفاقات رو بخونی. عزیز دل مامان میخوام از اولین تصمیم و بابایی برات بگم. دی ماه 88 من و بابایی تصمیم گرفتیم که یه نی نی کوچولو بیاد تو زندگیمون. برا همین پیش دکتر رفتم و همه آزمایشهای لازم رو انجام دادم. خدا رو شکر مشکلی نبود. دیگه از روز به بعد من و بابایی چیزای خوب می خوردیم تا بتونیم یه نی نی سالم داشته باشیم. عسلم دو ماه از تصمیمون گذشته بود فکر می کردم این ماه هم مثه ماه قبل نتونستم مادر بشم. اما یه روز بعد از ظهر که بابایی رفت بیرون برای کاری یه حسی بهم گفت که پاشو یه آزمایش کن شاید نی نی داشته باشی. برا همین بدو بدو رفتم داروخونه سر خیاباون و یه بی بی چک گرفتم. دل تو دلم نبود. تمامه بدنم داغ شده بود. حس عجیبی بود. وقتی 1 دقیقه گذشت و نتیجه رو دیدم باورم نمیشد. من مااااااامااااااان شده بودم. اشک شوق بود که از چشای مامانی میریخت عزیزم. احساسه اون روز توصیف شدنی نیست عزیزم. اومدم به بابایی زنگ بزنم که بگم زود بیاد اما گوشیش رو جا گذاشته بود. بالاخره بابایی اومد. بهش گفتم میخوام یه خبری بهت بدم با خوشحالی گفت یعنی خبری شده(حدس میزد چی می خوام بگم) گفتم آره داری بابا میشی. محک من و بغل کرد و خیلی خوشحال شد. بابایی خیلی منتظرت بود عزیزم. از خوشحالی نمی دونستیم چی کار کنیم. به بابایی گفتم باید بریم آزمایش خون بدم تا مطمئن بشم. برا همین رفتیم و آزمایش دادیم. بعدش رفتیم بازار یکم خرید کردیم. از شدت ذوقمون زنگ زدیم به آزمایشگاه پرسیدیم جواب آزمایشمون آمادس؟ اونم با تعجب گفت شما که یک ساعت پیش آزمایش دادید گفتم که 2 ساع ت طول میکشه. کلی من و بابائی با هم برا این کاره ضایعمون خندیدم. بعدش رفتیم خونه مامان بزرگت(مامان من) بابائی به من گفت تا مطمئن نشدیم چیزی نگو اما من نتونستم و بهشون گفتم مامان بزرگ خیلی خوشحال شد و تبریک گفتن خاله الهام هم بود و اونم کلی خوشحال شد. بعد بابائی رفت و جواب آ؟زمایش رو گرفت. اومد خونه مامانم ازش پرسید جواب مثبته؟ بابایی از خجالت قرمز شده بود و گفت آره. اینجوری بود که تو فرشته کوچولوی من روز 18 اسفند 88 رو برام یه روز فراموش نشدنی کردی عزیزم.

[ ۱۳۸٩/۱/٢٤ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آ.. ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من آ.. هستم. 27 سالمه. سال 86 با بهترین مرد دنیا ازدواج کردم. 18 اسفند 88 روزی بود که فهمیدم خدا یه فرشته کوچولو رو تو وجودم گذاشته. ویهان گلم در تاریخ 22آبان 89 قدمش روی چشم من و بابا گذاشت و شیرینی زندگیمون رو صد چندان کرد. پسرم من و بابا عاشقانه دوست داریم.
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس