خاطرات زایمان

امروز میخوام از روزه زایمان بگم .

روزای اخر حاملگی خیلی سخت بود و همه دورو بریام« همکارام» که حامله بودن زایمان کرده بودن و فقط من مونده بودم. خیلی دلم میخواست زودتر پسرم رو ببینم. تو همین روزا بود که یه روز مامانم و همسری باهام حرف زدن که حالا که دکتر بی حسی نیست تا زایمان طبیعی بدون درد انجام بدی بیا و سزارین بشو. بالاخره بعده چند روز فکر کردن تصمیم بر این شد که سزارین بشم. تاریخ ٢٢ آبان بود. شب قبل با مامانم و مادرشوهرم و همسری رفتیم بیمارستان تا بستری بشم. بهم گفتن برو اتاق زایمان تا صدای قلب بچه رو چک کنن. چشمتون روزه بد نبینه چه صداهایی میومد. داده و بیدادی بود معلوم بود دو یا سه نفری هستن که میخوان زایمان کنن. همون موقع بود که خوشحال شدم که تصمیم به سزارین گرفتم. بعد از چک کردن خانوم ماما رفتیم به سمت اتاقم و شب رو با مامانم بیمارستان خوابیدم البته خواب که نه چون اسنرس داشتم. فردا صبح بابا امیر و مادرشوهرم ساعت ٧ اومدن. بعدش هم عمه و خاله ویهان اومدن. من رو بردن تا برای عمل اماده کنن. بدترین قسمتش سوند بود که واقعا از عمل بدتر بود. با درد شدیدی که سوند ایجاد کرده بود راهی اتاق عمل شدم. فضای خاصی داشت اتاق عمل به نظرم ترسناک نبود. پرسنل اتاق عمل در حال اماده شدن بودن و هر کسی کاری میکرد. منم داشتم دورو بر و نگاه می کردم. یه دختری اومد و ازم پرسید بیهوشی میخوای یا بیحسی؟ منم گفتم بیهوشی. چون درد داشتم و میخواستم زودتر همه چی تموم بشه. دکترم اومد وهمه چی اماده شده بود. تا بالاخره دکتر بیهوشی هم اومد. دکترم چاقو بدست منتظر بود. دکتر بیهوشی بهم گفت چندتا نفس عمیق بکشی بیهوش میشی. من نفس اول رو کشیدم اما بیهوش نشدم. همش میترسیدم بیهوش نشم و دکترم عمل رو شورع کنه ترس عجیبی بود. می ترسیدم قبل از بیهوشی دکترم شروع کنه. نفس دوم رو که کشیدم احساس سوزشی تو ریه هام کردم با خودم گفتم نه داره یه کارایی میشه که دیگه چیزی نفهمیدم. تا اینکه توی اتاق عمل بهوش اومدم. داشتن منو روی تخت دیگه میذاشتن. درد بدی داشتم همش بهشون میگفتم شما که منو کشتین ، درد داردم تورووخدا بهم امپول بزنیند. تا منو آوردن ریکاوری. صدای همراهانم رو میشنیدم. اما همش می گفتم درد دارم توروخدا آمپول بزنید. اینقدر ناله کرده بودم که بابام خیلی ناراحت شده بود و نتونسته بوده منو رو تو اون وضعیت ببینه و از ریکاوری رفته بود بیرون. بالاخره منو آوردن بخش. خیلی درد داشتم صدای اطرافیان رو میشنیدم که در مورده پسرم حرف میزدن. گفتم میخوام ببینمش تا اینکه اوردنش بالای سرم. چهره خاصی داشت معصوم بود و ناز. اما اینقدر درد داشتم که چیزی متوجه نمیشدم. تا مورفین بهم زدن و بالاخره خوب شدم. پسرم خیلی ساکت و خوب بود. از همون اول هم چشماش باز بود و درو بر رو نگاه میکرد. دستاش هم بازه باز بود. شب باید راه میرفتم خیلی سخت بود اما بالاخره بلند شدم و راه رفتم درد داشتم ااما باید تحمل می کردم.نمی دونم چرا وقتی به چهره پسرم نگاه می کردم گریم میگرفت. دلم بهش میسوخت فکر می کردم خیلی ضعیفه. روزه اول تموم شد و روزه بعد مرخص شدم. و به اتفاق پسری رفتیم خونه. باباش براش گوسفند قربونی کرد تا پسرمون سالم و سلامت باشه. روزای اول سخت بود شبا از استرس خوابم نمیبرد اما کم کم عادت کردم. ناف پسرم هم ١۵ روزگی افتاد. پسرم شبا برای شیر بیدار نمیشد و ما مجبور بودیم به هر زوری شده بیدارش کنیم که خیلی کاره سختی بود. خدا رو شکر پسرم زردی نگرفت و بطور کل ویهان گلم اصلا مامان و باباش رو اذیت نکرد. خدا هزار بار شاکرم که پسر خوب و سالمی رو به ما هدیه کرد. پسری که با نگاه کردن به چهره معصوم وزیباش همه چی یادم میره.من و باباش عاشقانه گل زندگیمون رو دوست داریم و از خدای بزرگ به خاطره این فرشته کوچولو ممنونیم.

اینم عکس اولین روز ویهان البته در خواب نازه

 

/ 17 نظر / 323 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

بازم مبارکه عزیزم. خوشحالم که بالاخره پسر نازت رو سالم و سلامت تو بغلت داری حیف که من نتونستم عکسا رو ببینم[ناراحت]

سیما

آیدا خانومم تو کی شروع به نوشتن کردی که من نفهمیدم؟ بابا یه خبر می دادی... هزار ماشالا چه پسر با مزه ای داری... خدا رو شکر که سالمه و زردی هم نداشت...داستان سزارینت رو خوندم. خواهر منم می خواد سزارین کنه و قطعا درد زیادی رو باید تحمل کنه. ولی حتما این درد ارزشش رو داره...خیلی خوشحالم که رنگ و بوی زندگیت عوض شده... بهت تبریک میگم. خوشبختی همین لحظه هاست که پسرت رو در آغوشت بگیری و حس کنی که حالا یه نفر هست که از تو و همسرته...از وجود شما یکی دیگه به وجود اومد و این کلی معنا داره....

بی تا

سلام عزیزم از صمیم قلبم بهت تبریک میگم وآرزوی بهترنها را برات دارم همیشه شاد و موفق باشی [ماچ][قلب]

niloofar raouf

اخی مبارکه

مامان حسنا

سلام من خیلی از زایمان طبیعی میترسیدم ولی اخرم طبیعی زایمان کردم اصلا اونجوری که میگفتن نبود دردش قابل تحمله من که راضی بودم

آدونیس

به نظر نمی یاد ویهان اسم انسان باشه فکر کنم یه جور پیچ و مهره است که بهش ویهان میگن آدم یاد کیک و کلوچه می افته چه قیافه زشت و خنگ مانندی داره بچه شما

یک تکنسین بیهوشی

ایشالا این پسر گل همیشه زنده باشه اما در مورد سزارین ۲ نکته بگم: اول اینکه کسانیکه سابقه هردو نوع زایمان را داشتند تقریبا همه از زایمان طبیعی راضی تر بودند دوم اینکه اگر کسی یکبار سزارین شد تو زایمان های بعدی هم اجبارا باید سزارین بشه ولی اگر طبیعی بود تو زایمان بعدی حق انتخاب داره و سوم اینکه بعد از زایمان طبیعی دیگه درد و خطر عفونت خیلی کم هست ولی بعد از سزارین تازه درد و مشکلات شروع میشه و چهارم اینکه: مواظب پسرت باش چون تو وضعیت قحطی پسر الان کلی پسرت ارزش داره