هشت ماه خاطر انگیز

به مناسب هشت ماهگی دردونمون و تمام زندگیمون گل پسرمون ویهان مروری می کنم خاطرات این هشت ماه رو:

من یه فلشته  کوشمولو بودم یه لوزی مامان و بابا تصمیم گلفتن که من از آسمون بیام پیششون و همیشه باهاشون باشم یعنی تصمیم گلفتن نی نی دار بشن.اینم عسک مامانم در زمانی که من تو شمکش بودم

بدلیل برخی موالد از گذاشتن عکس معذولم.

من لوز 22 آبان 89 بدنیا اومدم. یعنی خانوم دکتر منو از تو شمکه مامانم بیرون آورد. اون موخه من بیدار بودما اما نیدونم چلا مامانم خواب بود. اینجولی بود که من باعث خوشحالی خیلیا شدم. مثه مامانم /بابام/ مامانی هام/ باباییهام/خاله/عمه ها/دایی ها/عموها/و... اینم عسک من وقتی که برای اولین بال مامانم منو دید.

 

ابلته اینجا خوافیده بوده اما مامانم میگه همش چمشات باز بوده و همه جا رو نگاه میکردی.

لوزها میگذشت و من بزرگ میشدم و مامان و بابا هم هی عسک میگرفتن یکی نبود بگه من که هنل پیشه نیستم. اما خوب چه کار میشد کرد دوستم داشتن و همش قربون صدقم میلفتن. اینم عکسای روزهای دیگه

    

تواین لوزا بود که فهمیدم مامان و بابا خیلی خیلی دوسم دارن چون تا صدام دل میمومد از جاشون میپلیدن شبا که من خوافم نمیومد تا ساعت 3 بیدار بودن.

اینجولی بود که من بزلگ و بزلگ تر میشدم.هر لوز که میگذشت مامان و بابا منو بیشتر دوست میداشتن. البته منم همینطور بود.و هر لوز از لوز قبل خوشگل تر میشدم اینو من که نمیگم مامانم میگه. اینم عسکش

اینجا دو ماهه بودم.

اینجا هم 4 ماهه بودم.

 مامانم بلام کتاب می خوند، بابام باهام بازی می کرد. منم هر لوز بیشتل از قبل اطراف رو میشناختم، چقدر دنیا بزلگه.

اینقدر بزرگ شدم که دیگه مامانم وقتی شیر می خولدم آروغم رو نمی گرفت، خودم می تونستنم اسباب بازی هامو با دستم بگیرم، اطرافیانم رو میشناختم، می خندیدم، دیگه هم شبا بیدار نمیوندم چون مامانم اذیت میشد. اینم عسک سیزده بدر که من خوافیدم.

 

اینم عسک شش ماهگیم

و یه اتفاق خوب اینکه دندونام دقیقا توی پایان هفت ماهیگم در اومد

حالا چند تا از عکسام میذارم.

 

 

حالا دیگه یاد گرفتم بشینم اونم تهنایی، غذا میخورم، میوه میخورم، خیلی هم دوست دارم غذا خوردن رو،با روروئکم اینور اونور میرم، پشت فرمون ماشین بابام میشینم و برف پاک کن رو میزنم، ب ب می گم،  مم میگم، وقتی چیزی خنده دار باشه بلند بلند میخندم،پشت سر مامان و بابا گریه می کنم، با شیشه شیرم خودم آب میخورم، سینه خیز در حد نیم متر میرم.،دیگه یادم نیست چه کارا بلدم.

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم مامان آریا

ذرت رو من هم قصد دارم اضاف کنم کنسروش رو می خوای بگیری ؟ یا خامش رو می گیری خودت آبپز می کنی ؟

سیما

عزیز دلم....چقدر ناز نوشته بودی...چه عکسای خوشگلی....خیلی شیرین بود این نوشته....ایشالا همیشه سالم و سرحال باشی و زیر سایه پدر مادر مهربونت![ماچ]

مهر

عزیزمممممممم... کلی یادگاریه خوب برای ویهان گل می مونه اینطوری.. ایشالا همیشه سالم و شاد باشید[ماچ]

mamane adrian

خدا حفظ کنه پسر خوشگتلو.به ما هم سر بزن.[ماچ]

فرشته مامان امین رضا

سلام خانمی چه عجب آپ کردی[تعجب] پسرمون وبلاگ نویس شده آفرین[دست] عکسای خوشگلی گذاشتی همیشه سلامت وشاد وخوش باشین[ماچ][بغل][قلب][دست]

سالی

جونم ویهان جووون خیلی ناز شده گل پسرمون...بوووس

مریم مامان آریا

درباره اون لیوان که خواسته بودی اون از تهران واسم فرستاده و راستش روم نمی شه که دوباره بهش زحمت بدم اگر تهران بودی آدرس رو می گرفتم بهت می دادم بری توی شهرتون پرس و جو کن ببین هست البته دختر دایی شوهرم این کار رو بلده می پرسم اگر دیدم میتونه به این تمییزی دربیاره عکس ویهان رو می برم واسش بسازه خوبه ؟

کارینا

ماشالاه به این گل پسری تاجسری ایدا زود بیا کلوپو راه انداختیم